to eternity,through the ringlet
لحظاتی طول کشید تا هوشیاری اش کامل شد. نه می دانست کیست و نه می دانست کجاست. هیچ تصوری از گذشته ، حال ، آینده ، مکان و حتی هویت خویش نداشت. دقایقی بی حرکت منتظر ماند تا شاید چشمانش به تاریکی عادت کنند و بتواند چیزی ببیند. اما انگار سیاهی بی پایان اطرافش ، تمامی نداشت.
به شک افتاد که شاید کور است. تصویری در حافظه اش نبود تا بتواند بینایی را با این سیاهی یکنواخت مقایسه کند. کمی وحشت زده شد. احساس کرد نفس هایش تند تر می شوند. دقت که کرد ، فهمید صدای نفس کشیدنش را نمی شنود. تندتر نفس کشید. دست هایش را بالا آورد و در هوا به هم کوبید. باز هم صدایی در کار نبود.
دیگر ترسش کامل شده بود. با تمام قوا شروع کرد به فریاد زدن. برداشتی از زبان و آنچه که شاید دیگران بشنوند نداشت. تصمیم گرفت برخیزد و راه بیافتد. به سختی دستانش را بر زمین فشار داد و ایستاد. زمینی که نه سرد بود و نه گرم. نه حتی سخت یا لطیف. انگار دستش را روی هوایی منجمد گذاشته باشد.
آرام آرام به راه افتاد. ابتدا از وحشت موانع احتمالی ، با احتیاط راه می رفت. ولی انگار چیزی قرار نبود پیش پایش باشد. کم کم قدم هایش تند تر شد. وقتی شروع به دویدن کرد ، دیگر اطمینان داشت که برای این دشت نامفهوم و یکنواخت ، پایانی را نمی توان متصور بود.
نمی دانست چه مدت دویده و فریاد زده. نه احساس ناتوانی می کرد و نه ترس. داشت کم کم به این دویدن و فریاد کشیدن بی هدف عادت می کرد. تا اینکه در کسری از ثانیه ، چیزی عوض شد. انگار حین دویدن ، از یک پرده ی نازک و نورانی عبور کرده باشد. ایستاد. برگشت و به پشتش خیره شد. چیزی نمی دید. مردد بود که دچار توهم شده ، یا به راستی در فرار یکنواختش ، تفاوتی را یافته است.
"به آهستگی" چند قدمی عقب آمد. چند قدم بیشتر. و باز هم پرده ی نورانی را احساس کرد. این بار یک قدم جا به جا شد. بازی با قدم هایش را آنقدر ادامه داد تا توانست در محل مناسب ثابت شود. نور سفید و خیره کننده ای اطرافش را فرا گرفت.
کم کم احساس کرد تصویری در چشم هایش شکل می گیرد. انگار هوایی خنک در گوش هایش وزیدن گرفته بود. دریچه ی خاطراتش باز می شد و امنیت ، در رگ هایش جاری می گشت.
پیام چشم هایش را باور نمی کرد. متحیر تر از آن بود که بتواند تعریفش کند. صدای نفس های خودش را شنید. دانست که برای توصیف آن چه می بیند ، به زمانی بسیار طولانی احتیاج است.
لبخندی زد ، دست هایش را جلو آورد ، و لبانش را گشود...
" پویا "
-----------------
اگر می دانستم با تو ، جای آسمان و زمین عوض می شود ، خیلی زودتر خودم را از این دره ی نامفهوم یکنواخت به سوی امنیت بی نهایت تو پرت می کردم.
تو مرکزیت تمام حلقه های بلوغ منی...از محکم شدن چرا بترسم؟
" تارا "
بر لبه ی نازک میان ماندن و رفتن ، من نگران بادهایی هستم که از سمت زندگی می وزند.
تو انگار بخش خوشایند حافظه ات را از دست داده ای.حالا فقط من در آن باقی مانده ام بدون هیچ رابطه ای که مرا به دنیای تو وصل کند.
مثل زن و مردی که می ترسند هر لحظه به انتها برسند .
مثل لگد کردن و لگد شدن در تاریکی.
نفرتشان را قورت می دادند.
احمقانه است، نمی دانیم بعدها دلمان برای چه چیزهایی تنگ خواهد شد.مثل همین صدای فرچه روی فرش های توی حیاط،نزدیک عید...
خاطره ها سه دوره دارند.
اوایل چنان نزدیک اند که می گوییم
انگار همین دیروز بود.
جان در پناهشان می آرامد
و جسم در سایه شان سرپناهی می یابد.
خنده ای است که فرو ننشسته و اشکی که همچنان جاری ست
لکه ی جوهری روی میز که هنوز هست
و بوسه ی خداحافظی که گرمی اش در دل احساس می شود...
اما چنین حسی دیری نمی پاید...
زمانی می رسد که آن سر پناه دیگر نیست
در جایی پرت به جایش خانه ای تنهاست
با زمستانی سرد سرد و تابستانی سوزان
خانه ای سراسر خاک گرفته و لانه ی عنکبوت ها گشته
جایی که نامه های عاشقانه ی آتشین خاکستر می شوند
و عکس ها رنگ می بازند
آدم ها طوری آنجا می روند که به گورستانی
باز که می گردند دست ها را با صابون می شویند
اشک های روانشان را پاک می کنند و سخت آه می کشند...
اما هنوز تیک تاک ساعت جاری ست
فصل ها از پی هم می گذرند ، آسمان باز هم می شکفد
نام شهر ها عوض می شود
دیگر کسی نیست که گواه این ها باشد
دیگر کسی نیست که با او بگرییم و خاطره ها را ورق زنیم.
اندک اندک اشباح خاطرات ترکمان می کنند
خاطره ی آن هایی که دیگر یادشان نمی کنیم
و شاید بازگشتشان هراسانمان کند.
با چنین حسی بیدار که می شویم
حتی راه آن خانه ی تنها را هم فراموش کرده ایم
از روی شرم و خشم آه می کشیم
سوی خانه می دویم اما ( انگار که خواب ببینیم)
همه چیز را جور دیگری می یابیم: آدم ها ، اشیا، دیوار ها
کسی نمی شناسدمان-پاک غریبه ایم!
جای ما آنجا نیست وای!
دردناک تر این که
آن گذشته را دیگر راهی به زندگی مان نیست
برایمان پاک بیگانه ست
مثل همسایه هایی که مردند
بی آنکه بشناسیمشان
ار آن ها که خدا جدامان کرد
آن ها که بی ما چه خوب رفتند
حتی به سوی سرنوشتی بهتر... .
..............................................
آنا آخماتووا - از مجموعه ی " مرثیه های شمال "
ترجمه ی رخشنده ره گوی
لامصب، حق انگار توی یکی از این ظروف مرتبط جریان داره ، که هیچ حقی مطلق مال هیچ کس نیست که همه سهیمند و آخر مدعی می شوند که مال آنها نبوده و یا اصلا برای آن ها نازل شده...همه شریکیم و کم و زیادش می کنیم که فقط نشون بدیم :ظروف مرتبطیم!
نیستی که شماتتم کنی برای این همه نتیجه گرایی.
من غرق می شوم میان نتیجه ها...و زندگی گوشه به گوشه رنگ تو را کم می آورد.
بچه تر که بودم گلو درد برنامه ی همیشگی زندگی ام بود و آمپول هایی که علی رغم همه ی التماس هایم مسلسل وار تجویز می شد.قاعده این بود : بعد نهار ، کشان کشان ، تزریقاتی. نهار آن روز همیشه یک طعمی داشت.من بی اراده می شدم و غذا راهش را آن وسط ها گم می کرد .انگار که تعلل من حادثه ی مقدر را دور می کرد...که نکرد هیچ وقت.این روز ها غذا همان طعم تعلل را تداعی می کند.
مجال دلتنگی کوتاه است ، زود عادت می کنیم.
